دلم می خواد داد بزنم
حالم داره بههم می خوره
چرا؟
باز در به تخته خورد این اینترنت قاطی کرده
اه ه ه ه
یکی نیست بگه چرا مسائلو باهم قاطی می کنید
حالم داره بهم می خوره از هر چی رنگ سبزه
از هر چی کلمه ی آزادیه
از عدالتی که نیست
هی دارم فکر می کنم تو این روزا کو اون موعودی که وعده شو دادن
اگه الان وقتش نیست پس... بد تر از این هم میشه
منتظریم...
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سر ها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
....
مسیحای جوانمرد من !
ای ترسای پیر پیرهن چرکین!
هوا بس ناجوانمردانه سرد ست... آی.
دمت گرم و سر خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!
....
هوا دلگیر... درها بسته.. سر ها در گریبان ... دست ها پنهان
نفس ها ابر .. دلها خسته و غمگین
درختان اسکلت های بلور آجین
زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه
غبار آلود مهر وماه
زمستان است
مهدی اخوان ثالث
_ چون این شعر خیلی طولانی بود من نکاتی اصلی شو نوشتم
بعدا نگین شعر اخوانو داغون کردی( با شما هستم یاسر خان)!
دلیل نوشتن این شعر هم تنها سر مای این روزاست تنها چیزی هم که گرمم می کنه زمزمه ی این شعر هست
اومدن اولین برف هم مبارک .
_و بالاخره ما این درباره ی الی.. را دیدیم و بسیار مشعوف شدیم و دلمان برای یه مسافرت گروهی لک زد
نا گفته نمانه که خواهران و دختران عم اینجانب در اقدامی خود جوش و کاملا مجردی هفته ی ماضی به آن دیار هجرت نمودند و از بردن بنده استنکاف نمودن اما در این راستا کوتاهی این جانب در اصرار به همراهی بی تاثیر نبود ( این ادبیات گفتاری تحت تاثیر تحصیل در رشته ی حقوق است و من دارم از الان تمرین می کنم اینجوری بحرفم) یعنی اون موقعه دلم زیاد نمی خواست برم اما از دیروز که این الی رو دیدم خیلی هوس شمال کردم
و اما خود الی کل معنای فیلم حول محور این جمله :" یک پایان تلخ بهتر از یک تلخیه بی پایان است" می چرخید
البته از نظر من . جند وقتی بود فیلم خوب ندیده بودم فیلم خونم اومده بود پایین... موقی هم که رو پرده بود هر وقت از کنار سینما رد می شدم به خودم می گفتم : لعنت بر شیطون چشمتو درویش کن و با این جملات بر نفسم پیروز شدم ... خوب من از سینما و کلا جمعی فیلم دیدن بدم می آد ! اون جوری اصلا از دیدنش لذت نمی بردم.
_ فردا شب به یک میهمانیه عظیم الجثه دعوتیم از اونایی که من متنفرم از اون آدمایی که با همه چی کار دارن مخصوصا وقتی موضوع جدید دارن مث این که : ندا دانشگاه خوبه؟ دوس نداشتی سراسری بری؟ شهریه ات چنده؟ می خوندی واسه سال بعد؟؟؟؟؟؟؟؟! درسا سخته؟ ... و مسخره تر از همه پسراتو چطورن آدم حسابین؟ یکی نیست بگه به تو چه؟!!!!!!!!
این موقعه با از اول که وارد می شی بدون لبخند سلام کنی و از گوشه چشم همه رو نگاه کنی اکه یه هنس وری هم بذاری بهتره و یاد بگیری که برات مهم نباشه بعدا بگن این چرا ناراحت بود حتما مشکل عشقی داره یا چفدر دختره بی ادب
می ذارم هر کی هر چی می خواد بگه مهم نیست!
_عید لبیک گفتن به علی مبارک
تا حالا فکر نکرده بودم به این که به فاصلی 10 روز با وقوع دو حماسه ی دینی اول به خدا بعد به محمد(ص)و
علی (ع) لبیک می گیم .
تا بعد
پارسال... همین موقع هابود ... اعلام کردند اسم نویسی واسه عمره دانش آموزی..... انگار یه چیزی تو دلم تکون خورد .... اسممو نوشتم ... عید غدیر قرعه کشی کردن.... تو مدرسه جشن بود ... برگه های کوچیک. گرفتن جلوی معلم ها که 5 تا اسم بر دارن... دست من تو دستای فاطمه بود دست نیلوفرم رو دست جفتمون ... تو دلم فقط خدا رو تکرار می کردم...مردم تا اسم 4 نفرو خوندن من نبودم... نا امیدی با یه بغض گنده تو گلوم بود... سرمو پایین بود فقط انگشتای یخ زدمو می دیدم ...گفتن نفره آخر: ندا...تا فامیلیمو از دهنش بشنوم مردمو زنده شدم ...
احساس می کردم این من نستم که اسمشو بلند خوندن ...برگشتم نیلو و فاطمه که با ذوق نگاهم می کردن رو نگاه کردم ...اما نمی دیم از پشت پرده ی اشک... اشکام می اومد من فقط سرمو گرفتم بالا گفتم : خدا مرسی مرسی
هی می گفتم فاطی خدا منو صدا زد ... من شنیدمش!!!
***
از اون روزا فقط حال خوش اون جشن برام موند و خاطره شد .. عمره ی من شد همون شنیدن اسمم و اشکای پی در پی ام....
نشد... نرفتم....انگار واسه رفتن فقط دعوت و صدای خدا مهم نبود... خیلی فاکتورا می خواست که من نداشتم ونمی خوام که داشته باشم.... نمی دونم اسمش چیه ... تبعیض یا...بعدا در جواب اطرافیان فقط تونستم عوامانه بگم "قسمت نبود"
وای بر ما که قسمتمون رو کسایی مثل همون متولیه حج و زیارت آموزش پروش بنویسن!
***
امروز هم روزه ام مثل پارسال...داشتم مستند شکبه 4 که سفر نامه ی حج چند خارجی رو نشون می داد می دیدم....نا خ.د آگاه یاد پارسال افتادم.... از خودم بدم اومد که چرا نتونستم من اونجا باشم... یه حس سرزنش!
***
روز بندگی ابراهیم و اسماییل مبارک
سلام
_ این پست تنها من باب اینه شما هم مثل من از خوندنه شعر هایی که روی نیمکت های کلاس نوشته شده بود لذت ببرید اگه هم نبردید به من چه ؟!
_ پابلونردا نویسنده ی شیلایی:
د
مر گ تدریجی ما آغاز خواهد شد
اگر سفر نکنیم
اگر مطالعه نکنیم
اگر به خودمان بها ندهیم
مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
هنگامی که عزت نفس خودرا بکشیم
اگر بنده ی عادت های خویش شویم
و هر روز یک مسیر را بپیماییم
اگر دچار روزمرگی شویم
مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
اگر احساسات خود را ابراز نکنیم
همان احساسات سرکشی که موجب درخشش چشمان ما می شود
و دل را به تپش در می آورد
البته اینو تو نشریه دانشگاه نوشته بودند!
_ گر گ ها خوب بدانند:
در این ایل غریب گر پدر مرد
تفنگ پدری هست هنوز
گر چه مردان قبیله همگی کشته شدند
توی گهوارهی چوبی پسری هست هنوز
این خیلی معنی میده امید وارم بفهمیدش.
_ یه کاری کردم با این که تو درست بودنش شک ندارم ولی پشیمون شدم حالا همش تو فکر اینم که یه جوری رفع و رجوع کنمش .
دیروز من بی خودی سر کلاس احساس شعف کردم الکی هی لبخند می زدم استاد هم که شادی بی مورده منو دید هی گیر داد من هم با آرامش سعی کردم بی خیالش کنم که یعنی گیر نده استاد در همین حین رجل همکلاسی که خودشو همه جا صاحب نظر می دونه با ربط و بی ربط پارازیت ول می ده شروع کرد به فرا فکنی منم حرصم گرفت که چرا تو موضوعی که ربطی بهش نداره دخالت میکنه . حرفی که خیلی وقت بود می خواستم بهش بگمو گفتم .فقط واسه تذکر نه که بخوام خیطش کنم ... بر گشتم سمتش گفتم : شما اگه چیزیم نگی کسی نمیگه که گنگی
رجل هم از خجالت یا هر چی سر شو انداخت پایین. استاد هم بعدش نیم ساعت موعظه کرد هم من خجالت کشیدم هم رجل.... دلم براش سوخت حقش نبود اون جوری تو جمع بهش بگم. حالا هم از خودم عصبانیم. احساس می کنم به خودمهم توهین شده ... دوستا می گن تو خیلی حساسی رجل ناراحت نشده.
حالا نمی دونم برم بگم متاسفم یا نه ؟ بچه ها می گن اینقدر مهم نیست که تو فکر می کنی.... نمی دونم عذاب وجدان دارم
شما بگید چیکار کنم ؟ ازش معذرت بخوام
با علم اینکه روش زیاد می شه و اینکه این حرف حقش بود ولی نه تو جوع و این قسمت آخره که با اعصابه من بازی می کنه گیج شدم
لطفا کمکم کنید
_ فهلا همینا چون دستم درد گرفته اینقدر تایپیدم ![]()
_ اهان یه چیزی دوستانی که می اید ومنو می خونید مرسی اگه نمی آم پیشتون فقط واسه ذیق وقته منو ببشخید![]()
![]()
_ گفته بودم تا مثبت نگر نشدم نمی آم! الان هم که اومدم به این معنی نیست که شدم چون کلا چشمامو بستم تا هیچی رو نبینم…نه مثبت نه منفی.
_ می ترسیدم از اینکه بزرگ شم یه جورایی هم ازش فراری بودم ولی الان بعد از دو ماه که این نقش جدیدو پذیرفتم و شاید باهاش خو گرفتم می بینم که اجتناب ناپذیره … وقتی یه چیزو قبول می کنیم باید تبعات اونو هم بپذیریم بدون اینکه دست خودمون باشه قواعدشو رعایت می کنیم …..قبل تر ها وقتی هنوز جامعه منو یه دانش آموز می دید تو خیابون راحت می خندیدم یا شاید قهقهه می زدم … راه می رفتم یا می دویدم … وقتی بارون می اومد دستای همو می گرفتیم" باز باران با ترانه" می خوندیم … ولی حالا تو خیابون نهایتا یه لبخند ژکوند بزنم
مثل یه خانم با طمانینه (آرامش)راه برم…وقتی بارون می آد شاید بتونم تو دلم "بارونو دوست دارم هنوز" رو زمزمه کنم !
اینا همه قواعد نانوشته ای که باید رعایت کنی چون حالا دیگه 18 سالتم تموم شده دیگه اون دختر کوچولو نیستی که با لباس مدرسه کوله رو دوش تو اتوبوس شلوغ می کردی … دیکه اون روزا تموم شده تو بزرگ شدی !!
_
قطار می رود
تو می روی
تمام استگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سال های سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته
ایستاده ام
و من همچنان به نرده های ایستگاه رفته
تکیه دادهام....
قیصر امین پور عزیز روحت شاد.
_فعلا همینا
می دونم پست بی سر و تهی بود دوس داشتم خیلی حرفا رو بزنم اما اون حرفا از اون دسته ای بود باید با تعریض بگی وگر نه سرتو به باد دادی الان به این نتیجه رسیدم که مگه شده با کنایه و طعنه چیزی درست شه؟پس کلا بی خیال می شم شاید روزی بتونیم صریح شیم بدون ترس از چیزی...!
سلام
- این که ندونی چی بگی یعنی این که خیلی چیزا برا گفتن داری و نمی تونی و یا شاید نخوای که بگی
واقعا دلخستگی های من چه اهمییتی داره؟ از نظر من سخت ترین کار دنیا (البته بعد از کار تو معدن)
اینکه در حین خسته ناراحت و عصبی بودن بخوای خودتو شاد نشون بدی چرا؟ چون همه عادت دارن
تو رو سرحال و شاد ببینن که همش می خواد بخنده!اما مشکل اینه که من دیگه اون آدم نیستم یا به
عبارتی دیگه آدم نیستم!!!
ـ نگین (همشیره ی اینجانب) بهم میگه:یه آرزو کن!(گویا زیر چشمم یه مژه افتاده)هی فکر می کنم که
چی جواب بدم در عین سادگی می بینم هیچ آرزویی ندارم... هیچی!
ـ اخیرا طی تفکرات زیاد به این نتیجه رسیدم که وقتی داشتم کتاب های کنکورم رو جمع می کردم
خدام رو هم لا به لای کتابا توی کارتن گذاشتم درشو چسب زدم![]()
خدا کجایی این روزا به دادم برسی؟
گمت کردم!
کسی خدای منو ندیده؟
***
خدایا فاصله ات تا من
خودت گفتی که کوتاهه
از این جا که من ایستادم
چقدر تا آسمون راهه؟؟؟؟؟؟
***
ـ خیلی بده که من دارم هی غر غر میکنم ... مگه میشه غر نزد وقتی که داری "فرهاد" گوش می کنی؟
ـ تا وقتی +نگر نشدم سکوت می کنم
شاید خیلی دور
خیلی نزدیک باشه!
دل من می سوزد که
قناری ها را پر بستند
که پر پاک پرسشتو ها را بشکستند
و کبوتر ها را ... آه کبوتر ها را
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر در صبح دمان
داس به دست خرمن خواب مرا می کوبد
آه باران ... باران
شیشه ی پنجره را باران شست
"از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست"
"حمید مصدق"
*****
سلام
هی دارم فکر می کنم که از چی بنویسم که به درد اینجا بخوره و کسی که می خونه نگه خوب به من چه ؟ خوب واقعا به کسی ربط داره که :من چون دیشب ساعت 2:30 خوابیدم وقتی که صبح بیدار شدم به روان همه ی مردگان و زندگان درود فرستادم؟!!! یا این که امروز این رجال همکلاسی حال ما رو با اون همه تیکه های مسخره بهم زدن تا ما محض رضای خدا یه نیش خند بزنیم و بر گردیم ببینیم این افاضات مال کی بود؟ (حالا خودمونیم بعضی حرفاشون با مزه بود)ولی کلا ما با این رجال همکلاسی مشکلاتی خواهیم داشت چون هم خیلی قبیح و وقیح و ابله و .... می باشند!!!
اما دلیلی که من اینا رو اینجا می نویسم اینه که همه ما (ایرانی ها ) خیلی کنجکاویم و از دونستن مسایل بقیه لذت می بریم استثنا هم نداریم مثلا نمونه اش امروز بعد کلاس این پری (دوستمان) چند تا سوال از یکی از رجل کلاس داشت جناب رجل داشتن تو ورقه مربوطه نکاتی یاد داشت می کردن نبودین ببینین سایر رجال از فضولی چی کار می کردن چقدر هم تابلو . کلا خاصیت دانشگاه اینه کافیه یکی انگشت تو دماغش کنه(یادش بخیر برا من شده آرزو) دیگه این فریبرز( گربه تو دانشگاه ) هم خبر دار می شه!!!
امروز هم فریبرز خان به کلاس ما اجلال نزول فرمودن و اینجانب از ترس یه جیغ بنفش زدم و پریدم رو صندلی یه مرد هم پیدا نشد بیرونش کنه آخرش محدثه (آن یکی دوستمان) شوتش کرد بیرون
خوب این که همش تعریف از دانشگاه شد! خوب تقصیر من چیه؟ این روزا تنها دغدغه ی من دانشگاهه
حال کردم قالب وبلاگو عوض کنم زیاد هم با این نمی حالم فقط برا خالی نبودن عریضه تعویض نمودیم اون یکی رو با وجود تکراری بودن بیشتر دوست می دارم!
خوب همینا فهلا.
![]()
سلام
-اینجانب ندا...(چون تلفظ فامیلم سخته کلا حذفش می کنم) فرزند...( مگه خودتون پدر برادر ندارید) با شماره شناسنامه .... (چون 100 رقمی می باشد بلدش نیستم) از همین جا اعلام می کنم که بنده به عنوان یک دانشجو امروز رسما به این جامعه معرفی شدم لطفا دست .. سوت
_فکر می کردم خیلی حس خوبی داره این عنوان ولی حیف که نداشت و نداره ... انگار همش سرابه... جدا دانشگاه سرابه.... یه سال جون کندن واسه هیچی .. البته هیچیه هیچی هم نیست تهش یه مدرک که می دن تازه پدر بزرگوار اوتیماتوم دادن :شوما باید 2 سال نیم 3 سال تمموم کنی بعدش هم تا دکترا ادامه بدی... منم متذکر شدم که پس یه شیشه سرکه بخر رسما مارو ترشی بنداز!
_استاد عربیمون که احتمالا همکلاسیه امیر کبیر بوده چون دقیقا و عینا به همون دوران متعلقه بسیار لفظ قلم می باشد هر دو کلمه یه بار می گه کثافت (بی ربط و با ربط فرقی نداره) تازه مقداری هم وطن پرست می باشند و خطاب به اوباما گفتند بیلاخ ( با حرکت دست)
_ من دچار یه سرماخوردگی شدید شدم و الان هر علایمی که بخواید دارم خاصه آبریزش بینی بسی شدی...د
_دوستان رادیو باز خدمتشون عرض شود که ساعت 12 تا 2 نیمه شب شکبه جوان برنامه ای داره بسی شنیدنی که دیشب هم فرزاد خان حسنی اجرا داشتن هر هفته شبه دوشنبه ...که من فرداش ساعت 7:30 کلاس دارم (چقدر غم انگیز)... هفتایی هم رجعت نمودن .
_امروز وقتی داشتم مسافته میدون ولی عصر تا دانشگاهو پیاده گز می کردم (تو فضا سبز بلوار کشاورز) عیجیب دلم خواست یه شکسته عشقی یا یه عشق یه طرفه.یه همچین چیزایی داشته باشم بعد خیالش برا خودم شعر بخونم خیلی با حاله نه؟
من عاشق اینم که برم زندان اونوقت که آزاد می شم دم در که یه باد پاییزی هم می زنه تو صورتت هیچ کی منتظرت نباشه ...مثل دکتره که عاشق گفتن متاسفم بعد از عمل جراحی بود( من خلم شکی نست)
_دارم زور می زنم که این پست رو زیادش کنم اما زور کمه
_حسن ختام با یه شعر:
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من با دو چشم خویشتن دیدم که جانم می رود
_مخاطب خاصه من: مرسی که می آی ومی خونی منو !
ـفعلا همینا![]()
گویا قصد داشتیم که مدتی سکوت کنیم اما نتوانستیم!_اوصولا تو همه ی تصمیماتم اینقدر مصمم هستم
_حس بویایی من به طرز غریبی بعد از عملم قوی شده باره همینه که این بو داره خفم میکنه
این بوی پاییزه بدون مدرسه داره دلمو فشار می ده!این بو و هوا و این که دیگه دارم بزرگ
می شم انگیزه ی گریه کردن بهم می ده عجیب... همش دارم باره خودم تکرار میکنم که یعنی
دیگه اول مهر واسه من فقط دل تنگی داره؟؟
_نمی دونم چرا اینقدر دلهره دارم؟شاید واسه این که دارم وارد محیطه جدید می شم یا...
نه واسه اینه که من از بزرگ شدن می ترسم !کودکه درونم نمی خواد بزررگی مو باور کنه!
همه باور کردن جز خودمو مامان ... امروز بابا گفت فردا وقت دکتر داری؟ گفتم آره.... با حالت
استفهامی انکاری( امیدوارم بدونید چیه)گفت می تونی خودت بری؟گفتم نه!خندید می دونست
می گم نه! تو نگاه بابا دیدم که اونم بزرگی مو باور نکرده....اعتراف میکنم می تونم برم اما تنبلیم می آد
_گویا آلزایمر هم گرفتیم هیچی یادم نمی مونه همش هم حس می کنم یه چی یادم ررفته که این آخری توهمه نه آلزایمر... مثل اون روزا که امتحان نهایی داشتم از فشار درس و نخوابیدن
توهم شنیداری پیدا کرده بودم یهو از خواب می پریدم دنبال مبایل بودم که زنگ می زنه
_قبلا گفته بودم کوه دردم حالا فکر کنم رشته کوه دردم...!
_تا حالا شده بری سینما بعد به خودت هی فحش بدی؟بعله این اتفاق 2 بار باره من افتاده یه بار واسه فیلم" دیوار "که گول اسم گلشیفته رو خودم و رفتم و کل 90 دقیقه رو به خودم و خانواده محترم رجبی فحش دادم و قسم خوردم دیگه سینما نمی رم!دفعه بعد هم رفتیم "ده رقمی"باز همون اتفاق تکراری و قسم....این دفعه هم سر قولم نموندم و فیلم "همیشه پای یک زن در میان است" رو دیدم.. البته این فیلم قشنگ بود موض.عاتش ماله کتاب "غیر قابل چاپ" مهدی شجاعی بود
این دفعه قسم مسم تو کار نبود ولی یه سال که پا تو سینما نذاشتم بیشتر حال می کنم خونه بفیلمم.
_منو لطفا بدعایید چون هم اکنون نیازمنده یاری سبزتان هستیم(بماند که اتفاقات اخیرما رو از رنگ سبز بیزار کرد)(ما به هیچ جناحی تعلق نداریم مگر صلح و امنیت)
_ خوبه قصدم سکوت بود اینقدر حرفیدیم
اضافه شده:
ـآقایی که گفتی ااسممو نبر جدا نمی تونم این سوئ تفاهمو هضم کنم ولی می دونم که موقعی داشتم کامنت می زاشتم اصلا عصبی نبودم ناراحت بودم بعد دیدم ناراحتیم به تمو هم منتقل شده که اونو نوشتم بذون هیچ قصدی.. حالا دیگه گذشته
سلام( با کلی درد و رنج)
ـوقتی به هوش اومدم اولین چیزی که به ذهنم اومد این بو که: خدا غلط کردم
تا حالا اینقد صادقانه به خدا اعتراف نکرده بودم . آخه یکی نیست بگه دختر تو که
بخاطر یه خراش روی پیشونیت دو ساعت گریه می کنی ... تو که برا درد یه ضربه ی
ناگهانی توپ بغض می کنی و از رو غیرت برا حفظ آبرو جلو بقیه نمی زنی زیر گریه
دماغ عمل کردنت چی بود؟؟؟ در یک کلام من کلا آدم بی جنبه ای هستم تعارف که
با خودم ندارم جنبه ی درد و ندارم
ولی خداییش خیلی عمل چندشی بود کلا همه بلا های ممکنه سرم اومد
عبارت اند از:
۱ـکبود شدم در حده تصادف با تریلی![]()
۲ـصورتم ورم کرد جوری که از چشمام فقط یه نقطه رو صورتم موند
۳ــبعد از دوز که رفتم دکتر تامپون بردارم(خدا چه دردی داشت) فهمیدم که ایقدر که پوستم حساس بوده زیر گچ زخم شده برا همین گچ رو باز کرد یه بار دیگه گذاشت اونم با چه ررنچی
۴ـدکتر تجویز کرد روزی ۲ لیوان آب کرفس بخورم در حالی که من از خورش کرفس متنفرم چه به رسه به آبش حالا هر روز مامانمو می پیچونم که نخورم خوب بدم می آد
۵ـ در کل من بد مریضم اینو هم خودم هم مامانم هم دکترم تهیید می کنیم![]()
ـ دوران نقاهت من هنوز ادامه داره چون من هنوز شبیه آدمیزاد نشدم هنوز ورم دارم
این عمل فقط یه نتیجه واسم داشت که : خدا جونم مرسی که من و باباو مامان و
خواهرامو همه اونایی که دوسشون دارم سالم و س حالیم .
تو ابن روزا کار مفیدم اینه که از خدا تشکر کنم خیلی نعمت بزرگیه
ـ یه چیزی که باعث شد من به آپم اینه که امشب تولده اینجاست ۶/۶/ ۸۶
بچم امسال ۳ ساله شد
تولدت مبارک وبلاگ عزیزم
ـ فهلا همینا چون واقعا حالم خوب نیست به مر ضام کتف درد هم اضافه شد نمی دونم این دیگه چشه
دعام کنید![]()
سلام
ـمن فکر می کردم فقط وب منه که بوی نا گرفته ولی الان که رفتم سراغ
پیوندام و بعد از مدت های مدیدی یه سری به بچه ها زدم دیدم که بببله همه
خوابن جدید ترین پست ماله تیر بود نمی دونم دلیله این رکود چیه؟
من کنکور داشتم بقیه چرا تحصن کردن؟
ـدیشب خواب دیدم جوابا اومده من روانشناسی (کودکانه استثنایی )
قبولیدم
تو خواب داشتم سکته می کردم من اصلا این رشته رو نزدم![]()
جالب بود انتخاب پنجم قبول شدم در صورتی که انتخاب ۵من فقه وحقوقه
خدا یه حالی بده انتخاب پنجمم قبول شم![]()
-یه اتفاقه مهمتر اینه که من ۵شنبه وقته عمل دارم واسه انحراف بینی
آخه کوچولم که بودم افتادم زمین و دماغم ضربه مغزی شد دکتره گفت
انحراف داره در حده تیم ملی
حالا من مثل سگ می ترسم تکلیف چیه
ولی آخ جون حداقل ۱۰ روز روزه رو می پیچونم
البته غصه ام از اینه که کی
می خواد قضا شو بگیره ؟![]()
ـخوب یه شعره من دو ساله تصمیم دارم بنویسمش :
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تورا پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تورا در آسمان ها می کشید
وقتی عطش طعم تورا با اشک هایم می چشید
من عاشق چشمت شدم نه عقل بودو نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد آن عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شدو عالم به آدم سجده کرد
من بودمو چشمان تو نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوتنگی و عاقلی
ـخوب دیگه نمی دونم چی بنوسم ولی تا بعد از دوران نقاهت
خدانگهدار![]()
نمی شود که بهار از تو سبز تر باشد
گل از تو گلگون تر امید از تو شیرین تر
نمی شود پاییز
ـ فضای نمناک جنگلی اش
برگ های خسته ی زردش ـ
غمگین تر از نگاه تو باشد
نمی شود بها از تو سبز تر باشد
نمی شود تو باشی به مهربانی مهتاب
در آن زمان که روح دردمند ولگردم
بستری می جوید
بالینی می خواهد
تا شاید دمی بیاساید
نمی شود که تو باشی و شعر هم باشد
نمی شود تو باشی ترانه هم باشد
نمی شود تو باشی گلدان یاس هم باشد
نمی شود تو باشی من عاشق تو نباشم
نمی شود تو باشی
درست همین طور که هستی
و من هزار بار خوبتر از این نباشم
و باز هزار بار عاشق تو نباشم .
نمی شود می دانم
نمی شود که بهار از تو سبز تر باشد.
****
سلام
بعد از ۱۰ روز من تونستم مشکلمو با خدا حل کنم حالا چقدر سخت بود
بماند به این نتیجه رسیدم که شاید قسمت این بود که من کنکور تو عمومی
ها وقت کم بیارم و زبان نزنم .... تازه بعد از ۱۰ روز می تونم خودمو قانع کنم
که در بارهش بنوسم... یه سوال تکراری هی تو ذهنممی پیچید که
"خدا چرا؟ حق من این نبود"
البته اگه حق اون چیزی باشه که من تصور می کنم شاید من خیلی انتظار
داشتم شاید اون سنجش های لعنتی اون جواب های زیر ۱۰۰۰ منو
اطرافیانمو پر توقع کرد حالا دیگه فکر کردن بهشون به جنونم می کشه
فقط یه چیز آرومم می کنه:
"این نیز بگذرد"
فهلا
می خوام بگم جناب آقای خدا این رسمش نبود
من لایق بیشتر از این نبودم؟
خدا این بود قولی که بهم دادی؟ تو سوره ی یونس!!!!!!!!
خدا می دونم من خودم بد قولم به حرفات نگوشیدم ولی تو.....
آقای خدا من خیلی ازت ناراحتم نا شکری نمی کنم می دونم تا این جاشم با کمک تو بوده ولی باز.............
اصلا همش تقصیر خودم بوده ولی از این جا به بیشتر هوا مو داشته باش.
خیلی دوست دارم خدا.
سلام بعد از این همه نبودن
برای بود باید دلیلی داشت که من نداشتم الانم ندارم ولی نمی دونم چرا هستم اینم یکی از اون نمی دونم های بی دلیل
زندگیه....
خیلی فلسفی شد ... ولی کلاحوصله حکیمانه بودن رو ندارم . چون من کنکور دارم و این قضیه اینقدر با من عجین شده که
همه تصمیمات و لحظه های خوب و بد منو تحت شعاع قرار داده... اصلا جزء لاینفک روزا و لحظه های منه .... نمی خوام
واسه خودم معضلش کنم ولی این من نیستم که این کارو می کنم. سر کلاس تا میگیم خسته شدیم استراحت معلم می
گه شما کنکور دارین باید از لحظه استفاده کنی... کنکوری خواب نداره ... خوراک نداره ... یه دفعه بگو کنکوری باید بمیره مارو
خلاص کن! استاد ریاضیمون می گه تنها چیزی که پدر مادر نداره کنکوره!
چیزی که جدیدا حالمو بهم می زنه اینه که در مورده درس باهام حرف زده شده. حالا هر کی که می خواد باشه باشه چه
معلم چه دوستام چه خانواده یا حتی این مشاوره دل خالی کنمون.. تازه هفته پیش بهم حال داده که تو اگه بخونی ۲ رقمی
می یاری نمی دونه مشکله من خوندنه....مشاوره ما همون آقای نیکخوی شبکه ۷ برنامه فرصته برابره.. که جدیدا ازش
خوشم اومده همین جوری الکی..
***
کی با یه جمله مثل من می تونه
آرومت کنه اون لحظه های آخراز
رفتن پشیمونت کنه وقتی به من
فکر میکنی حس می کنم پیشه منی
کاش یکی بود که می تونست با یه جمله منو آرومم کنه!
*****
فکر می کنم که به یه عالمه دعا نیاز دارم
دعام کنید!
کوه درد
سلام !
دیگه غیبت من از تاریخ زندگی بشریت هم طولانی تر شده... کی بود من آپیدم
؟ یادم نمی
یاد دیگه پیریو هزارو یک درد
.
نمی دونم چرا من همیشه شکایتامو می یارماینجا
اینجا یه تیریبون آزاده واسه اینکه داد
بزنی خدایا خسته شدم من دقیقا رو این نقطه واستادم خستگی به معنای واقی کلمه
خستگی شب تا صبح بیدارنشستن ۳ ربع بخوابیدن تاریخ انقلاب و گند کاری قاجارو ۱۰ بار تکرار
کردن خودتو داغون کنی تا مفاد عهد نامه های فتعلی شاه رو حفظ کنی .... بعد یه طراح
سوال احمق یه سوالی بده که توی لایه ی هزارم ناخودآگاهت هم یه در صد احتمال اومدنشو
نمی دادی .بعد سره امتحان از درد نخوابیدن از درد گردن از فشار خونی که رو صفر بود نتونی
حتی سوالایی رو که بلدی هم جواب بدی نمیدونم تقصیرر کیه؟ تقصیره منه که اینقدر بد زمان
بندی می کنم یا اون طراح سوال که اون همه سوال خوبه ول کردو از مسخره ترین جای کتاب
سوال اوورد یا این کتاب اینقدر زیاده یا.... اصلا نمی خوام دنبال مقصر باشم. دیگه مهم نیست.
نگو از خستگی
از درد و اندوه
تو فرهادی
بکن از پیش پا کوه.
این شعر از یه کتاب بود که از نمایشگاه خریدم . کتاب جالب نبود شعر هاش خوب بود.
وای سو و شون رو هم خریدم هر وقت می خونمش انگار باره اوله همیشه یه تازه داره انگار
نه انگار مال های پیشه( چشم های یوسف ازآسمون آبی روز های بهاری پر رنگ تر بود).
امروز رفتیم بعد از امتحان سینما دلخوشتر از ما پیدا نمیشه البته امتحان امروز خوب بود ۲۰
میشم
این که خوبه تازه میخوام ۲شنبه هم برم شمال .![]()
خیلی خستم دیشب ۲ ساعت خوابیدم الان واقعا مخم eror میده
فکر میکنم تا بعد از امتحانام ![]()
به قول سنجد بر می گردیم ههههههههه.
سلام
فكر ميكنم به اندازه تاريخ بشريت تاخير داشتم!!!!!!!!!
اما تاخير هم گاهي خوبي چون ديگه نه تكراري ميشي نه حرف كم مي ياري
مث الان من..... اينقدر حرف واسه گفتن دارم كه....
آْخرين دفعه كه آپيدم داشتم از خستگي بعد ماه رمضون مي ناليدم و اوصولا چون ناف مارو با اعتراض بريدن مي خوام الان از امتحانناله كنم كه البته مدتي است كه بهملكوت علي پيوسته ولي همچنان اثرات سوئ خودشه داره و ماه هر وقت اين نمرات كوفتي رو روي بورد ملاحظه ميكنيم به خرخوني افرادي من جمله خودمان دل مي سوزانم
اما من الان بخاطره تحقيقي كه دارم آپ مي كنم.
" دين گريزي" جالبه نه؟
امروز با ؟آدماي متفاوت حرف زديم و تقريبا به يك نتيجه رسيديم كه واقعا اسفناك بود نميگم نتيجه چيه تا شما هم فكر كنيد بگيد.
مرسي
فقط يه بيت شعر:
آدم اينجا تنهاست
و در اين تنهايي سايه ناروني تا ابديت باقيست.
-خیلی وقته که نیومدم از اول مهر. خب چون ماه رمضون بود منم حال نداشتم بعدشم اینقدر درسامون سنگین شد که واقعا وقت هیچ کاری نبود . حالا که در خدمتتونم شنبه دو تا امتحان داررم جمعه هم عرروسی دعوتم ! خدا جونی چیکاررر کنم!الان اومدم آپ کنم که بعدش بررم روانشناسی بخونم اینقدر درس چرتیه که نگو دلت میخواد کتابو با معلمش زیر پاهات له کنی.
-یه توصیه واسه اونایی که می خوان انتخاب رشته کنن:نیاین انسانی این خریتی که من کردم شما تکرار نکنید در ضمن مشتی هم حواله دهن هر کی که می گه انسانی مال بچه خنگاست! ما که دهنمون همین اول سالی صاف شده
.
-معرفی کتاب:خاطرات سرد نوشته شیوا کریمی
خیلی کتاب توپی بود![]()
-یک فیلم:هر کی روز سوم رو ندیده خیلی از دنیا عقبین فیلم ۶ ماه پیش رو پرده بد
حالا عیب نداره برید سی دی شو بگیرید که پشت صحنه هم داره
عالی بود از اون فیلما که من هر پنجشنبه شب وقته بیکاریم می بینمش
.
- یه تسلیت بزرگ مال قیصر امین پور عزیز
خدایش بیامرزد ![]()
![]()
![]()
یه این دفعه از قیصر که خیلی وقته می خواستم بنویسمش ام بهانه ای نداشتم حالا خود قیصر بهانه من شد:
حسرت همیشگی
حرف های ما هنوز نا تمام
تا نگاه می کنی
وقته رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آن که با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود
آی ...ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چه زود دیر میشود!
تابعد![]()
.
وقتی ستاره می شکوفه تو دست سرخ پنجره
وقتی شب از حادثه بارون و بوسه می گذره
وقتی سکوت سایه ها آینه به آینه می شکنه
وقتی که خورشید می رو دریا رو آتیش می زنه
فقط نگاه می کنم فقط نگاه می کنم
به یاد تو شب وپر از اندوه ماه می کنم
و قتی سحر پر می شه نبض نگاه نسترن
وقتی تو جشن گم شدن پرستو ها پر می کشن
انگار دوباره لحظه ها آبی و رویایی می شن
دوباره تو دل دل شب قصه شروع می شه و من....
فقط نگاه می کنم فقط نگاه می کنم
به یاد تو شبو پر از اندوه ماه میکنم !!!!!
......... اما من حتی نتونستم نگاه کنم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
*****
- مدرسه ها هم باز شد .... مثل همیشه و اما مسخره تر از همیشه .... مینا می گه با این قد و هیکل روم نمی شد این اونیفورم رو بپوشم و بیام مدرسه !مینا و هانیه از بزرگی هیکلشون خجالت می کشن و من از ....
هیچکی فکرشو نمی کنه من امسال سال آخرمه ... خودمم هم باورم نمی شه ....
- خیلی وقته دلم گریه می خواد ...یه گریه حسابی ....یه هق هق تلخ اما... نمی شه خیلی وقته که نمی تونم ...
هر بار که خواستن بیان اشکام جلو شونو گررفتم .. اونقدر که حالا منم بخوام نمیان!!!وصف حالم شده ترانه ی چشم من داریوش ...یکی گفت هر کی خیلی گناه کاره همیشه دلش گرفته ست!! من خندیدم گفتم :چاه باز کن بیاره حالا خودم از همه داغون ترم ....
بدترین چیز اینه که ندونی به کجا چنین شتابان؟ داره نابودم می کنه این سوال بی جواب !
- تا جمعه نمی تونم جواب هیچ کامنتی رو بدم از همه عذر می خوام که نیومدم سر بزنم. چون واقعا وقت ندارم .
- خانوم سارا که کامنت گذاشتن و گفتن که قالب رو عوض کنم باید بگم فعلا حوصله ندارم دنبال قالب جدید باشم اما اگه خودشون قالب بهتر دارن بهم بدن تا من عوضش کنم بعد هم ممنون از توجه و نظرشون.
- راستی شعری که نوشتم متن یکی از ترانه های "حامی " تو آلبوم "فقط نگاه میکنم " می باشد هر کی این آلبوم رو گوش نکرده به من چه؟! مهم اینه من آلان دارم می گوشمش
.
- تا بعد![]()
از صبح تا الان یه کله پا وایسادم تازه الان اومدم بعد از ۶۰ ساعت نشستم
- عجیب امشب خوش گذشت این بچه مچه ها رو فرستادیم زیر زمین مثلا می خواستیم سر و صدا کم شه اما این پسر عمو های نر خرم بیشتر از اون بچه ها شلوغ می کردن چون پرسپلیس بازی داشت و فقط یکی از پسر عمو هام طرفدار پرسپلیس بود و اون بقیه اذیتش می کردن . کر کر خنده بود. پرسپلیس که گل می خورد داد می زدن: عباس تیمتو بردارو بررو خلاصه ما دخترا هم به کل کل اونا می خندیدیم من که خودم بعد از ۲ سال فوتبال دیدم اونم واسه خالی نبودن عریضه
این وسط همه می خندیدن به جز عمو دومیم که همیشه نقش مبصرو داره اولش داد می زد: که ساکت باشین اما بعدش خودش از رو رفت و فقط به چشم غرره غناعت می کرد و تو نگاهش معلوم بود می خواد یه فس همهونو بزنه ولی ما بیدی نبودیم که با این بادا بلرزیم
یکی دیگه از عمو هام هم هدفون تو گوشش بود آهنگ اصفهانی گوش می کرد و شوهر عمه هام رفتن طبقه بالا یانگوم دیدن![]()
خلاصه امشب خونمون یه استدیوم تمام عیار بود تازه ورود بانوان آزاد بود![]()
- فهلا همینا چون واقعا خستم سحر هم بیدار نمی شم می خوام بخوابم یه کله تا فردا ظهر ...
- وای گشنمه من شام نخورم چون جوجه کباب دوست ندارم آخه این سلیقه ست که من دارم تو نصفی از مهمونی ها غذا نمی خورم جز سالاد
.
- حوصله شعر نوشتنو ندارم !!
تا بعد .
سلام سلام سلام ![]()
بعد از این همه نیومدن سلام واقعا معنی میده ![]()
شنبه اومدم آپ کنم یه عالمه هم متن نوشتم که یکهو کامپیوترم قاط زد منمrestart کردم
, و بعد از آنجایی که ما بیدی نیستیم که با این بادا بلزیم از رو نرفتیم و دوباره مطلب تایپ کردیم
اما وقتی وارد شبکه گسترده تار عنکبوت نت شدیم و سایت بلاگفا رو باز کردیم ناگهان متوجه شدیم طبق شئونات اسلامی سایت فیلتر شده منم دیگه اعصابم خورد شد ملت از صبر و شکیبای ما سو ءاستفاده کرده منم کامپیوتر واگذار کردم به مونا بعدش هم حالم خوش نبود و تا امروز صبح نیومدم تو نت .صبح که اومدم دیدم بلاگفا بازه حالا واقعا فیلتر شد یا کامپیوتر من فیلتر کرده
الله علم !!!
- خدمت محسن خان که به ما نسبت دزد هم دادن باید عرض کنم که: عزیزم من ساعت ۲ صبح نمی خوابم ساعت۳۰: ۴ می خوابم
ولی امشب باید بر عکس همیشه زود بخوابم چون فردا مهمون داریم این هوا(دستتون تا جایی که جا داره باز کنید)فردا خونه ما انفجار جمعیت رخ میده
از در رو دیوار آدم میریزه من نمیدونم این فامیلای بابام چرا اصرار دارن همه جا دسته جمعی برن ؟؟ بابا یکی دو تا نیستن که ۶۳ نفرن
ولی خوش می گذره هوررررراااااااااااااااااااا![]()
- چرا امشب متن ننوشتم ؟ آلان دارم ترانه آخر برنامه ماه عسل رو گوش می دم پس اونو مینویسم
با من غریبگی نکن
با من که درگیر توام
چشماتو از من بر ندار
من مات تصویر توام !!!!!!!!
- الان دیگه هیچی به ذهنم نمی رسه همینا بعد![]()